تبلیغات
اداره کل آموزش و پرورش استان اصفهان*اداره آموزش و پرورش ناحیه 4اصفهان*دبیرستان شهدای هاتف میلاد نهمین اختر ولایت برتمامی شیعیان مبارک باد طرح قرآن پژوهشی دبیرستان شهدای هاتف - داستان هایی از کلام الله مجید(1):
طرح قرآن پژوهشی دبیرستان شهدای هاتف
مقام معظم رهبری : امروز انس با قرآن و تلاوت آن ، یک ارزش به حساب می آید.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
آپلود عکس آپلود عکس آپلود عکس آپلود عکس آپلود عکس آپلود عکس

فتح مكه

 

پیمان صلح حدیبیه كه در سال هفتم هجرت بین پیامبر اکرم(ص)و نماینده قریش به امضا رسید بر مبناى جنگ نکردن باهم بسته شده بود در آن عهدنامه تصریح شده بود كه نه از طرف مسلمانان نسبت به قریش و وابستگان قریش تعرضى واقع شود و نه از طرف قریش نسبت به مسلمانان و هم پیمانان مسلمانان تجاوزى انجام گیرد.

دو قبیله در اراضى مكه سكونت داشتند، كه نام یكى خزاعه و هم پیمان پیامبر خدا بود و دیگرى طایفه كنانه كه تحت حمایت قریش قرار داشت .

یک روز مردى از طایفه كنانه ، اشعارى در مورد بد گویی از پیامبر اسلام سروده و در مجلسى مى خواند. یكى از افراد طایفه خزاعه كه وابسته به مسلمانان بود،جلو رفت و به آن شاعر اعتراض كرد. ولى شاعر گوش به اعتراض وى نداد و همچنان به خواندن اشعار خود پرداخت.جوان خزاعى كه سخت خشمگین شده بود،به وى حمله كرد و با مشت گره كرده خود،دهان و بینى او را درهم شكست .

 

طایفه كنانه از این اهانتى كه با شاعر آن ها شده بود،خشمگین شدند ولى چون قدرت حمله به طایفه خزاعه را در خود نمى دیدند، محرمانه به مكه رفتند و از قریش در خواست کمک كردند.بزرگان قریش هم با این كه پیمان عدم تعرض داشتند،به آن ها كمک مالى كردند و علاوه بر آن جمعى از سرگشان و فتنه جویان قریش مانند سهیل عمرو، عكرمة بن ابى جهل ، حویطب بن عبدالعزى ، صفوان امیه و مكرزبن حنص با لباس ناشناس و صورت هاى بسته به قبیله كنانه رفتند و داوطلبانه با عده اى از افراد آن قبیله،به طایفه خزاعه حمله بردند و بیست تن از خزاعه را به قتل رساندند و سپس به مكه برگشتند و امیدوار بودند كه این خیانت براى همیشه پنهان بماند.

ابوسفیان كه از دیگران سیاستمدارتر بود،سخت مضطرب شد و گفت بدون شک این خبر به محمد خواهد رسید و او هم قطعا خون بنى خزاعه را ناچیز نخواهد شمرد و ساكت نخواهد نشست.درست این است كه من به مدینه بروم و با محمد گفتگو کنم و پیش از این كه او از ماجراى اخیر مطلع شود به هر ترتیبى شده پیمان را تمدید كنم .

ابوسفیان به دنبال این تصمیم ، به سوى مدینه رهسپار شد. ولى پیش از آن كه به مدینه برسد، بزرگان طایفه خزاعه به حضور پیامبر اکرم(ص) رسیدند و عمرو بن سالم كه رهبرى آن ها را بر عهده داشت،شرح پیمان شكنى قریش و حمله بنى خزاعه و قتل و غارت ایشان را به عرض رسانید. پیامبر اکرم(ص) قول کمک به او داد.

به فاصله كوتاهى،یک هیئت دیگر از قبیله خزاعه به همراهى(بدیل بن ورقا) خدمت پیامبر اکرم(ص)رسیدند و پیمان شكنى قریش و قتل و غارت خزاعه را به شرح دادند. پیامبر اکرم(ص)فرمود:خدا یاریم نكند اگر از یارى خزاعه دست بكشم.

از آن طرف ابوسفیان هم به مدینه وارد شد و ابتدا به خانه دخترش ام حبیبه كه همسر پیامبر اکرم(ع)بود رفت.روى خوشى از دخترش ندید و مورد تحقیر واقع شد. نزد ابوبكر و عمر رفت كه آن ها با پیامبر اکرم(ع) صحبت كنند.حاضر نشدند.به على(ع)و فاطمه زهرا(س) پناه برد ولى هیچ یک پناهش ندادند. خودش به حضور پیامبر رفت.ولى آن حضرت رو از سخنش برگرداند و از مجلس خارج گردید.

چون ابوسفیان از فعالیت ها و تلاش هاى خود نتیجه نگرفت،مدینه را ترک گفت و به مكه بازگشت .

پس از رفتن ابوسفیان، پیامبر اکرم(ع)به مسلمانان دستور داد خود را براى سفرى آماده كنند. هیچ كس از تصمیم پیامبر اکرم(ع) مطلع نبود و یکی نمى دانست كه آن حضرت به كدام سمت خواهد رفت . ولى در عین حال كه هدفت و مقصد،بر هیچ كس معلوم نبود،احتمال قوى مى رفت كه مقصود حمله به مكه باشد.

حاطب بن ابى بلهقه كه از اصحاب پیامبر خدا(ص)بود،روى همین احتمال نامه اى به مكه ای ها نوشت و آن ها را در جریان كار گذاشت . نامه را به وسیله كنیزكى ارسال داشت. پیامبر اکرم(ع)،على(ع)را احضار كرد و چند نفر را با او همراه کرد و فرمود بروید در سرزمین خاخ.در داخل باغى،زنى را مى بینید كه حامل نامه اى است براى سران قریش.نامه را از او بگیرید و خودش را رها كنید.

على(ع)به همراه همراهانش به همان نشانى آمدند و به باغ رسیدند و كنیزک را یافتند. ولى او موضوع نامه را انكار كرد. اثاث او را بررسى كردند، نیافتند. على(ع)گفت به خدا قسم كه پیامبر اسلام دروغ نگفته،شمشیر كشید و به آن زن گفت:نامه را بده وگرنه باید سرت را در این جا بگذارى. كنیزک كه قاطعیت و خشم على را دید، دست برد و از میان گیسوان بافته خود نامه را بیرون آورد و تسلیم نمود.

نامه را حضور پیامبر اکرم(ع)آوردند. آن حضرت حاطب-نویسنده نامه-را احضار كرد و پرسید به چه منظور این نامه را نوشتى؟گفت:ای رسول خدا(ص)به خدا قسم سوء نیتى نداشته ام.از اسلام روگردان نشده ام.به كفار قریش هم علاقه اى ندارم.ولى چون زن و بچه هاى من در مكه هستند، خواستم خدمتى به قریش كرده باشم تا نسبت به خانواده ی من خوش رفتار باشند. پیامبر اکرم(ع)عذر او را پذیرفت و از لغزش او درگذشت .

در خلال چند روز، مسلمانان براى سفر آماده شدند و از مدینه خیمه بیرون زدند. بسیج یک سپاه دوازده هزار نفرى،كار بى سرو صدایى نبود.ولى این اقدام چنان محرمانه صورت گرفت كه كوچک ترین خبرى به مکه ای ها نرسید. اگرچه اگر هم مطلع مى شدند،كارى از آن ها ساخته نبود و نیروى مقاومت و مبارزه را به هیچ وجه نداشتند.

سپاه اسلام در مرالظهران در یک منزلى مكه فرود آمد و تا آن لحظه قریش و اهل مكه در بى خبرى به سر مى بردند. ولى سراسر مكه را اضطراب و تشویش فراگرفته بود. سران قریش از آینده خود هراسان بودند و احساس مى كردند كه خطرى در پیش دارند. اما احتمال نمى دادند كه از طرف مدینه مورد حمله قرار بگیرند.

شب بیستم ماه رمضان بود. ابوسفیان به همراهى دو تن از دوستانش قدم زنان و صحبت كنان از دروازه مكه بیرون آمدند. مسافت زیادى از مكه دور شدند. روى تپه اى بلند رسیدند و ناگهان در پشت تپه منظره اى دیدند كه هر سه بر جاى خود خشک شدند. سراسر بیابان را خیمه هاى سربازان پركرده و در برابر هر خیمه آتشى افروخته شده و در آن تاریكى شب دورنماى آسمان پرستاره را پیدا كرده بود.

ابوسفیان از رفیقش پرسید: چه خبر است و این سپاه از كجا است؟

رفیقش گفت : به گمان من طایفه خزاعه هستند و مى خواهند به مكه شبیخون بزنند و انتقام بگیرند. ابوسفیان با تحقیر گفت:خزاعه؟هرگز.این نیرو و این تجهیزات به طایفه قلیل و ذلیلى همچون خزاعه تعلق نخواهد داشت .

در این موقع عباس بن عبدالمطلب كه بر مركب پیامبر اكرم(ص)نشسته و در آن بیابان جستجو مى كرد كه كسى را پیدا كند و به اهل مكه پیام دهد، بیایند و از پیامبر اكرم(ص)امان بخواهند،به آن ها برخورد و صداى ابوسفیان را شناخت.او را صدا زد.ابوسفیان نیز صدا عباس را شناخت و به سوى او آمد. با نگرانى پرسید: چه خبر است ؟! عباس گفت : اینک پیامبر اكرم(ص)است كه با دوازده هزار مرد جنگى به سوى شما آمده است و شما را طاقت مقابله با آن هانیست.ابوسفیان پرسید پس چه باید كرد؟گفت:بیا پیش من سوار شود تا تو را به حضور پیامبر ببرم و برایت امان بگیرم .

ابوسفیان سوار شد و به اردوگاه اسلام آمد.عمر كه چشمش به او افتاد به واسطه سوابق عدواتى كه با وى داشت،خواست خود را به پیامبر اكرم(ص) برساند و اجازه كشتن او را بگیرد. ولى عباس پیش از او به عرض رسانید كه من ابوسفیان را امان داده ام و تقاضا می کنم كه توجه بفرمایید و امان مرا مورد قبول قرار دهید.

پیامبر خدا به ابوسفیان فرمود:اسلام را بپذیر تا سالم بمانى.ابوسفیان گفت با لات و عزى كه بت هاى محبوب و مورد احترام من هستند،چه كنم؟عمر گفت:

بر آن ها كثافت بریز.ابوسفیان با لحنى اعتراض آمیز گفت:لعنت بر تو. چقدر بدزبان و زشت گویى؟چرا نمى گذارى با پسر عمویم صحبت كنم؟

سرانجام،ابوسفیان شب را در خیمه عباس به سر برد و بامداد به حضور پیامبر رفت و چاره اى جز قبول اسلام ندید. مسلمان شد و امان گرفت و به علاوه بنا بر تقاضاى عباس، پیامبر اكرم(ص)فرمود هر كس به خانه ابوسفیان پناه ببرد در امان خواهد بود.

سپس پیامبر اكرم(ص)دستور داد سپاه به طرف مكه حركت كنند و ابوسفیان را در سر راه لشكر در محل تنگى قرار دهند كه عظمت نیروى اسلام را خوب درک كند و دیگر خیال خراب كارى و آشوب طلبى در سر نپروراند.

دسته های مختلف سپاه اسلام از كنار ابوسفیان گذشتند و چشم او از دیدن آن همه سرباز مسلح و تجهیزات جنگى خیره شده بود. پس از آن ابوسفیان خود را به مكه رسانید. قریش دیدند ابوسفیان سراسیمه مى آید و از دور هم گرد و غبار سپاه،فضا را تیره و تار كرده است.از او پرسیدند: چه خبر؟

گفت:حالا محمد است با سپاهى مثل دریاى بی كران فرا مى رسد. دانسته باشید! هر كس به خانه من درآید در امان است و هر كس سلاح جنگ از خود دور كند، در امان است و هر كس به خانه خود برود و در ببندد در امان است و هر كس به مسجد الحرام پناهنده شود در امان است .

در این هنگام سپاه اسلام كه به دسته هاى مختلف تقسیم شده بودند،از دروازه هاى شمال و جنوبى و شرقى و غربى مكه وارد شدند و پیامبر اكرم(ص)در حالی كه به خواندن سوره فتح مشغول بود،به شهر مكه قدم گذاشت و یک سر به مسجد الحرام آمد. خانه خدا را طواف كرد و استلام حجر نمود و صدا به تكبیر بلند كرد. به دنبال تكبیر او تمام سپاهیان اسلام تكبیر گفتند و نداى توحید در سراسر شهر و دشت و بیابان طنین انداخت .

آن گاه پیامبر اكرم(ص)به شكستن بت ها و تطهیر خانه خدا از آن آلودگی ها پرداخت.با چوب دستى خود آن ها را به زمین مى افكند و مى فرمود:

جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا و ما یبدى ء الباطل و ما یعید.

بت هاى كه در دسترس بودند، همه سرنگون شدند و تنها چند بت بزرگ كه بر فراز خانه كعبه نصب شده بود، باقى ماند.

پیامبر اكرم(ص)به على(ع)دستور داد كه پاى خود را روى شانه او بگذارد و بالا رود و باقیمانده بت ها را بشكند. على(ع)مطابق دستور عمل كرد و بر شانه آن حضرت بالا رفت و بت ها را سرنگون ساخت.آن گاه براى رعایت ادب خود را بر زمین افكند و تبسمى نمود. پیامبر اكرم(ص)دلیل تبسم را پرسید.گفت:ای پیامبر خدا از جایى بسیار بلند خود را بر زمین افكندم و آسیبى ندیدم!فرمود: چگونه آسیب ببینى در حالی كه محمد تو را برداشته است و جبرئیل تورا فرو گذاشته است.

سپس كلید خانه كعبه را گرفت و در را گشود و دستور داد تمام عكس ها و تصویرهاى انبیا و فرشتگان را كه به دست مشركین در خانه خدا کشیده شده بود،محو كردند.

در همان حال كه پیامبر اكرم(ص)سرگرم شكستن بت ها بود،بزرگان قریش و سركشان مكه در برابر مسجد الحرام با قلبى لرزان و هراسان صف كشیده و در انتظار سرنوشت نا مشخص خود بودند.

لحظات حساسى است . در این لحظات باید سرنوشت این گروه تعیین شود. یک اشاره كافى است كه به زندگى آن ها پایان دهد.این جماعت،درگذشته كج روى ها كرده اند. پیامبر اسلام را شكنجه ها داده اند. جنگ ها و فتنه ها برپا كرده اند و خون ها ریخته اند. اگر پیامبر اكرم(ص)از آن ها انتقام بگیرد، كارى عادلانه كرده است . ولى باید منتظر باشند تا پیامبر اكرم(ص)درباره آن ها چه گوید و چه دستور صادر كند.

در آن وقت پیامبر اكرم(ص)برابر صف قریش آمد و به آن ها فرمود:درباره خودتان چه مى گویید و از من چه انتظارى دارید؟گفتند:سخن به خیر مى گوییم و انتظار خیر مى بریم . برادر بزرگوار و برادرزاده بزرگوارى هستى و اینک بر ما دست یافته اى . پیامبر اكرم(ص)به حال آن ها متأثر و چشمانش پر از اشک شد.مکه ای ها نیز با صداى بلند گریستند. پیامبر فرمود: من همان سخن گویم كه برادرم یوسف گفت :

لاتثریب علیكم الیوم یغفر الله لكم و هو ارحم الراحمین .

باكى بر شما نیست . خداوند شما را مورد بخشش قرار مى دهد و او بخشنده ترین بخشندگان است . بروید شما را آزاد كردم .

چون هنگام نماز رسیده بود، بلال مؤذن مخصوص پیامبر بر بام كعبه اذان گفت و پیامبر اكرم(ص)نماز را به جماعت به جا آورد.پس از آن گروهى از قریش با میل و رغبت به حضور پیامبر رسیدند و اسلام را پذیرفتند و بیعت كردند و چون نوبت بیعت به زنان رسید، پیامبر اكرم(ص)دست در قدح آبى زدند و آن را میان بانوان فرستادند و فرمودند:هر كه مى خواهد با من بیعت كند، دست در این قدح بزند زیرا من با زنان دست نمی دهم.

به این ترتیب مركز فعالیت هاى قریش-مكه-تسلیم شد و آخرین امید دشمنان اسلام به ناامید مبدل گردید. در این موقع زمزمه اى میان جماعت انصار بوجود آمد. سر به گوشى باهم صحبت مى كردند كه اینک پیامبر اكرم(ص)به وطن خود بازگشت،آیا مارا رها مى كند و در مكه مى ماند یا با ما به مدینه می آید؟ پیامبر اكرم(ص)پرسید:چه مى گویید؟انصار از گفتن خوددارى كردند. ولى به اصرار آن حضرت مطلب را اظهار نمودند. فرمود: معاذالله . زندگى من زندگى شما است و مرگ من مرگ شما است . من شما را رها نمى كنم و در این جا نمى مانم.انصار از این مژده شاد شدند و پیامبر اكرم(ص)نیز به وعده خود وفا فرمود.





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 27 اسفند 1391
جمعه 10 شهریور 1396 05:17 ب.ظ
Wow, this post is good, my younger sister is analyzing such things, so I am going to convey her.
شنبه 19 فروردین 1396 06:50 ب.ظ
Hi there just wanted to give you a quick heads up and let you know a few of the
images aren't loading correctly. I'm not sure why but I think its a linking issue.
I've tried it in two different web browsers and both show the same results.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
چاپ این صفحه Online User